* کجایی *

دارد عذابم می دهد داغ جدایی ها کجایی ؟
افسوس بر هم خورد دور آشنایی ها کجایی ؟
لحظه به لحظه روزها تکرار تکرار
افسرده می گردم دگر از بی پناهی ها کجایی ؟
دنیا چه روشن بود تا بودی تو با ما
پر کرده دنیا را سیاهی ها کجایی ؟
اینجا و آنجا با منی هر جا که هستم
سخت است دیگر جابجایی ها کجایی ؟
سر روی زانوی که بگذارم ؟ بنالم
دیگر که می گوید به گوشم لای لایی ها کجایی ؟
دریا پر از موج است و آرامش ندارد
ای بیقرار آب و ماهی ها کجایی ؟
ای آشنا با دردهای کهنه ما
در این کویر بی دوایی ها کجایی ؟
دارد عذابم می دهد داغ جدایی ها کجایی ؟
افسوس بر هم خورد دور آشنایی ها کجایی ؟


* درمان *
داروي درد اين دل مجروح و خسته اي
درمان اين فتاده در خون نشسته اي
اي كاش تا هميشه بماني كنار من
اكنون كه دل به خواهش تقدير بسته اي
مانند يك نسيم ملايم كه مي برد
تا ساحل نجات جهاز شكسته اي
ابري پر از بشارت باران بي دريغ
بر وسعت كوير دل شوره بسته اي
همسايه كرامت و پيوند خاطرات
سرمايه سترگ حضور گسسته اي

" آخرین دیدار "
انگار خواب بودی معصوم و پاک و ساده
یک خواب صبحگاهی آرام و بی افاده
آرامش شگفتی در بر گرفته رویت
یک پرده نور روشن بر رویت افتاده
بوی فرشته می داد سیمای آسمانی
در چهره موج می زد آثار زندگانی
در حیرتم از آن رو آن چشم های جادو
سرشار زندگی بود لبریز از جوانی
با چشم های بسته دیدی مرا کنارت
دیدی فرزندانت را بی تاب و بی قرارت
با دست های لرزان با چشم های گریان
باید دگر بماند عمری در انتظارت
سال سپری شد
بی شکوفه لبخندی از تو
و تابستان
بی عطش جرعه عشق
و پاییز
بی خش خش گام های تو
من اما
زمستان سرد را دوام نمی آورم
بیا با مشتی پر از برف
من از سر انگشت هایت
بوسه می چینم
و بهار از دست های تو
آغاز می شود مادر عزیز
" مادر "
دوای دردمی اِی جون مادر
مادر،مادر
تو تنها باور و یاورم مادر
همه دردات به جون،اِی جون مادر
بگو مادر کجایی
تویی که جون پناهی
واسه دردای این دل
تو تنها آشنایی
شکستی با غم من
تو خوردی غصه من
فدای خاک پاتم
تو اِی تاج سر من
ببین بی تو دلم دنیای درده
چه غمی تو این دل لونه کرده
واسه یاد قدیم و بچگی ها
دلم تنگه،هوای تو رو کرده
مادر،مادر
دلم بی تو شده دیوونه،ای مادر
« اشك غم »
هردمي دردل بود آه وفغــــــــان
ازغم هــــــــــجران تــــوآرام جـــــــان
چون برفتي ازبرمـــــا زود زود
دائمـــــــا از ما بود شيون زجــــــــان
مي کنيم چون فکر خوبيـهاي تـو
مي شود قلب ودلا تا چون کمــــــــان
بارد ازچشم ودلا اشـــک فـزون
تارگردد چشـــــــم ما اندر جهـــــــان
تاکـــنون داغ غمت بيرون نرفت
ازدل وجانهــــــافغان زايدچــــــــــنان
بي تامل اشـــــک باريم درغـمت
بي تحمل گشــــــته ايم اکنون به جان
تا بود عـــــمري به دنيا پايــــدار
داغداريم درغمـــــــــت سرو روان
گشته اي تواين زمان غائب زتن
ليک باشي زنده ازجان جـــــــــهان
خم شده قلب ودل وقامــــت زما
چون زدنيا رفته اي اي خوش زبان
امید
وقتی که تیره می شود آفاق آســــــمان
شب امــــــتداد یابد تا انتــــــــهای جـــان
وقتی که می گریزد از ســــــینه آرزو
دنیا ز دست می دهد آهنگ و رنگ و بو
وقتی امید می رود و دور می شـــــود
فانوس های عاطــــفه کم نور می شــــود
غیر از دریغ نیست دگر از گذشته یاد
فردا فســـانه ایست عبث در مســــــیر باد
تا چشم کار می کند رد غریبه هاســـت
موجی غریبگی ست که تا انتـها به پاست
دنیا پر از تراکم تنهایی و ســــــــکوت
تـکرار لحـــــظه های نخســـــتینی هبوط
بیکس تر از همیشه و بی یار و بی پناه
هرجا سکوت و سردی هر جا همه سـیاه
این شعر را به عمه عزیزم تقدیم می کنم :
گریه ها
کجاها کی انتها یابد گریه های من گریه های من
همه شبها تا سحر یکسر آیه های من آیــــه های من
کجا پایان میپـــــذیرد این مـاجرای بی انتها آخر
به فرجاما گر حکایت غصه های من غصه های من
شود هــــمرای دلـــــم ابر پـــــاره و تـــــــیره
بشوید با نم نم باران گونه های من گــــونه های من
اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است !!! ![]()
روزگار من چه صفایی داشت !
وقتی مادر صبح ها سفره ای می ذاشت
قلبم از احساس گفتنی ها داشت
وقتی مادر پیشم قدم بر می داشت
به خدا مادر بی تو غمگینم
خاک دلتنگی بستر سینم
به خدا مادر بی تو بی احساس
نا امیدی راهیه فرداس
بین ما دریا ، بین ما دوری
بین ما تقدیر، سخت و مجبوری
در دل شبها مادر، من تورا جویم
تا کشی با عشق ناز دستی بر رویم
به خدا مادر بی تو غمگینم
خاک دلتنگی بستر سینم
به خدا مادر بی تو بی احساس
نا امیدی راهیه فرداس
میگم تو که هنوز کنارمی
غم جدایی از چشاشو نداری
بشین پاشو هزار دفعه شکر خدا کن
مقدسه خاک پاش ، مهر دعاس
مقدسه خاک پاش ، مهر دعاس
دوستت دارم مادر............
باران
گريد به حالم کو ه ودرو ؛دشت از اين جدايی
می نالد از غم اين دل دمادم فردا کجايي
ســــــــــــــــــــــــــــفر بخير مسافــــر من
گريه نکن به خاطــــــــــــــر مـــــــــــــــــن
باران می بارد امشب دلــــم غم دارد امشب
آرام جان خســــــــته ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شايد از فکر سفر بر گردی امشــــــــــب
از تو دارم يادگاری
ســردی اين بوسه را پيوسته بر لب
قطره قطره اشک چشـــــــــــــــــمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار ســـــــــفر را
با تو ای عاشقترين بـــــــد کرده ام مــــــــــن
رنگ چشمت رنگ دريا
ســــــــــــــينه ی من دشت غم ها
يادم آيد زير باران با تو بودم با تو تنها
زير باران با تو بودم ؛زير باران با تو تنها
کی رود از خاطـــــــــــــــــــر مــــــــــــن
آخـــــــرين بوسه شبی در زير باران
باران می بارد امشب دلــــم غم دارد امشب
آرام جان خســــــــته ره می سپارد امشب
اين کلام آخرينت برده ميل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بيا يي از ســـــفر اما نمی شه باور من
الــــــــــــتماســـــــــم را ببين در اين نگاهـــــــــم
زير باران گريه کردم بلکه بــــاران شويد از جانم گــــــــنا هم
« دل» ![]()
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم این جا و آن جا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم ، قفل بود کسی قفل قلب مرا وانکرد یکی گفت : چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است ! یکی گفت : چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا می خری ؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم : ببخشید دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم .
من دلم مي خواهد بنويسم اين بار
ازغم تنهايي
چند وقتيست كه در خلوت شبهايم باز
دستهايم خاليست
و دوچشمم همچون
كوچه اي بارانيست
بعد از گذشت 227 روز از درگذشت مادرم این شعر را به او تقدیم میکنم :
« خاطرات مادر ... »
میروم جا میگذارم دین و آئیـــــــــــن و دلم را میروم جا میگـــــذارم حســــرت آب و گلم را
میروم جا میگذارم خاطـــــــرات دور دســــتم خسته و تنها و غمگین بیصدا در خود شکستم
وه چه سنگین مینماید ترک شــــــــهر آرزوها اشــــــــک جا دارد ببارد گرم بحــــر آرزوها
می تـــراود از درونم ایـــــن نوای آســـــمانی قصـــــه حال دلــــت گو مــی توانی می توانی
می نشــــینم می نشـــــینم تا درونم را ببینـــــم گم شــوم در کوچه خود چـــند و چونم را ببینم
تا ببینــــــم من کـــدامم تا ببینم من که هســــتم از کـــدامین عطر خوشبو از کدامین باده مستم
در کنار آب و ساحل راحت از رنج و رها دل میشـــــوم همپای دیروز از غم امروز غافــــل
میروم جا میـــگذارم مایـــــه های بــــاورم را خاطـــرات خاک و خانه خاطرات مــــادرم را
هر کجــــــا رو میکنم من با مــــادر روبرویم مات یک نوبت تبســــم محو یک لبخــــند اویم
بالــــهایت باز کردی از زمـــین پرواز کردی زندگی را در جهـــــان دیگری آغاز کـــــردی
با من و با ما چه کردی مــــادر من مــادر من دوستت دارم همیشــــــه تا ابد در خاطــــر من
محـــــــــنت دنیــــــا روی دنیــــــا پا نهـــادی رفتی و از خود گذشتی یاد پاکــــــت جا نهادی
میروم جا میـــــگذارم لحظــه های با تو بودن لحظه های خـــیس نجوا لحظه پاک ســــرودن
میروم جا میـــــگذارم راحــــت و آرام جــانم روشــــــنای دیدگــــــانم طاقت و تاب و توانــم
میروم جا میـــــگذارم مـــــایه آرامشـــــــم را ابتـــــدای مهرورزی انتهــــــای خواهشــــم را
تیر صــــیاد زمانه کــــرده خونین هر دو بالم تا ابد بایـــــد بســـــــوزم تا ابد بایـــــد بنــــــالم
گوهری از دســـت دادم پر بها و کم نشـــــانه دارم اکنون تا قیامــــــت گریه کردن را بهـــانه
هرچه هستم ازتوهستم هرچه دارم ازتو دارم تا ببینم روی ماهت لحظــــه ها را میشـــــمارم
در قیامت با تو مـــــــادر وعده دیدار داریـــم ما فرزندان غمگـــــــین با تو آنجا کار داریــــم
من چه گویم مـــادر مــن من که تنها و غریبم در هوایت بیقرارم از حضورت بی نصــــــیبم
با غمت باید بسازم شمع سان در خود گــدازم هر چــــه بردم از زمانه بایدم یکــــــجا ببــازم
چشـــمه اشــــک محبت تا بخشـــکد رام گردد تا دل غــــمدیده ما ســـــاکت و آرام گـــــــردد
« سپیده »![]()
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نیزار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است :
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
از چشم تو
گم کرده ام در چشم تو امروز خـود فــردای خــود آتش زدی بر جان من با نرگــــس شــــهلای خود
مست از نگاهت می شــوم پیمـــانه ده پیمــــانه ده یعــــنی کــه بنــــوازم هــلا با دیده زیبــــای خود
جـــام جهـــان بین مــنی دین مــن آئیـــــــن مـــنی آوخ ندارم من خبر از دســـت خود از پـــای خود
تو برده ای تاب مــرا آرامـــش و خـــــواب مـــرا خواهی مرا باور کنی تکـــــرار کن روئیای خود
لبخــــندهایت هســـتیم از چشـــــــمهایت مســــتیم زان عشوه های دلکشت کرده مرا شــــیدای خود
عشـــــق تو را دیوانه ام از خویشـــتن بیـــگانه ام شمعی تو من پروانه ام رفت از برم پروای خود
مـــن نیســـتم مــن نیســـتم بی تو نــــدانم کیســــتم من با تو معنا می شــــــوم بی تو ندانم جای خود
گرمای دستان تو را خورشـــید می ورزد حســـــد این پیکر افسرده را بنواز با گرمــــــــــای خود
کبکی خرامان می روی سرمست وشادان می روی غوغا فکــــندی در دلم با قامــــت رعنـــای خود
بعد از مدتی دوری از شهر و دیار دیدن دوباره بندر آن هم در اوایل صبح بزن نزن تیغ آفتاب احساسی در آدم بیدار می کند احساسی خوش و عجیبی و با بویه های زیر ترجمان آن احساس :
« بوی آب ... »
بوی شرجی بوی دریـــا بـــــــوی آبـ بوی خانه بوی خویشی بوی خـواب
بوی ساحل بوی گرما بـــــــوی خاک بوی مردم بوی معـــــــناهای پـــاک
بوی میگو بوی ماهی بـــــوی تـــــور بوی خرما بوی خــــرگی بوی خـور
بوی نوحه بوی سینه بــــــــوی سنــج بوی جاشو بوی لنـــــگر بوی لنــــج
بوی شبنم بوی نرگس بــــــــوی یاس بوی شبهای پر از هول و هـــــراس
بوی شبــــــها آســــــــــمان دلدادگــی بـــــوی زن بوی زمین و زندگـــــی
بوی عمر رفته بـــــــــوی گریه هـــا بـــــــوی عـطر خاطــــرات آشـــــنا
آه سرشـــــــــارم دگر سرشــــــار یاد پیـــکر جان خـــیس از رگــــبار یاد
کی جدا گردم مــــــن از ایـــن یـادها کی شـــــود خامــوش این فریادها ؟
ساکـــــــتم اما پر از غوغاســــتــــــم دوســـــتان من اهل این دریاســـــتم
من نه جسم و جان من اینجایـــــی اند هر دو طوفـــــان زاده و دریایی اند
در دلم برپاست اینـــــــــک آتشــــــی اضـــــطرابی التــهابی خواهشـــــی
کیست در من اینچنین بی خویشـــــتن میزند چـــــون موج بر دیـــــوار تن
هر قدم نزدیکـــــــتر بی خویــــش تر لحظه لحـــظه بیقــــراری بیــــش تر
هان ببین بــندر نمایـــان است هــــان آه بوشهر اســــــت این یا بوســـــتان
باز لبریز از عطش شـــــد سیـــنه ام تشـــــــــنه آرامشــــــی دیریـــــنه ام
کوچـــــــه ها این کوچــه های آشنــا یادگـــــــار ماهــــــها و ســــــالـــــها
کوچه ها هر گامشان خود قصه ایست ماجرای شادمانی غصـــــــه ایســــت
خاکــــهای تــــفته شــــان داروی درد در گریز از رنگ و بوشان بوی درد
آه مـــــــن را تا کجــــاها می بــــرند تا ســــــــرای امـن رویا مــی بـــرند
شهر مــــن ای در تو پنـــهان روزها ای ســـرای ســــــازها و ســـــوزها
شهر مـــن مـــــن با تو در آرامشــــم با خــــیال لحظه هایـــت دلخوشــــــم
بـــوی شرجــی بوی دریا بــــوی آب بوی خانه بوی خویــشی بوی خواب
" گنجشکها "
های ای گنجشکها گنجشکها
نم نم باران شما را خیس کرد
هم فرشته مست شد از بوی آب
هم دل ما خالی از ابلیس کرد
بوی باران بوی ایمان میدهد
بوی عطر تازه نان می دهد
بوی فرداهای روشن بوی نور
بوی سبزی بوی ریحان می دهد
برگ با باران چه زیبا می شود
غنچه ها هم کم کمک وا می شود
ابرهای تیره می بارند باز
نوبت خندیدن ما می شود
های ای گنجشکها شب رفته است
نوبت روز است اینک وقت نور
پر زنید و تا افق بالا روید
تا حریم برکه های دور دور
های ای گنجشکها ای گنجشکها
ابر رحمت تا سحر بی واسطه
تازه می سازد جهان خشک را
ابر دارد با طراوت رابطه
مادر ما !!!
کانون صفا بود صفا مادر ما بود
مصداق وفا بود وفا مادر ما بود
در برق نگاهش هیجان هروله می کرد
هر چند پر از حجب و حیا بود حیا مادر ما بود
یکبار نشد تا که نگرید زغم ما
او سنگ صبور دل ما مادر ما بود
هیهات که از شادی ما شاد نباشد
خود خواسته در پیچ و خم حادثه ها مادر ما بود
در روی زمین بود و زمان بود به دستش
سالی است مگر ثانیه ها مادر ما بود
همواره و هر جاست زما دغدغه دارد
فریاد از این دغدغه ها مادر ما بود
کانون صفا بود صفا مادر ما بود
مصداق وفا بود وفا مادر ما بود
شعر مادر !!!
ساحل امروز خموش است
ماسه ها شسته و نمناک
موج کف بر لب و دیوانه و مست
سوی من می آید و بر می گردد،
مرغ دل گرچه اسیر قفس است،
همرۀموج ندانم که چرا میخواند
مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند
بر سر سنگ به نزدیکی آب،
مرغکی گرم عبادت،
سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،
پر این مرغ سپید است، از رهی
سینه اش پا ک زکین،
به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،
از رهی دور رسیدست ومرا میخواند.
غمی غمناک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
***
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
***
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
***
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است
***
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
***
مثل این است که شبب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
سهراب سپهری